دخترک غزهای که از فقدان پدر، مادر و رویاهای کودکانهاش میگوید..
صدای انفجارها اونقدر نزدیک بود که همیشه میترسیدم یکی دیگه از اعضای خانوادم رو از دست بدم. دلم برای دوستام، برای مدرسه و برای خونهمون تنگ شده؛ توی روز جهانی کودک بابام، مامانم، دوستام، خونهمون و مدرسهمون رو از دست دادم.
مرگ تدریجی یک رویا؛ دخترک غزهای که از فقدان پدر، مادر و رویاهای کودکانهاش میگوید..
من ۱۲ سالمه، ساکن شمال بیتلاهیا هستیم الان آواره شدیم و توی منطقه الوسطى زندگی میکنیم قبل از جنگ توی شمال بودیم. بمباران درست کنار خونهمون بود
هر لحظه در حال فرار، فکر میکردیم ارتش متجاوز دنبالمونه که ما رو بزنه صدای انفجارها اونقدر نزدیک بود که همیشه میترسیدم یکی دیگه از اعضای خانوادم رو از دست بدم خیلی از صدای بمباران و انفجار میترسیدم الان دلم برای دوستام، برای مدرسه و برای خونهمون تنگ شده این روزها خستهام؛ هی آب میکشم، بار میبرم و روی آتش غذا درست میکنم، من و خواهرهام با هیزم آشپزی میکنیم و آب میآریم الان توی چادر زندگی میکنیم و شرایط خیلی سخته تابستونها از گرمای خورشید میسوختیم زمستونها هم غرق بارون و گل میشیم اگه خونه خودمون بودیم هیچکدوم از این بلاها سرمون نمیاومد و اینقدر توی جنگ و این شرایط عذاب نمیکشیدیم توی روز جهانی کودک خیلی چیزها رو از دست دادم واقعاً خیلی چیزها بابام، مامانم، دوستام خونهمون و مدرسهمون رو از دست دادم الان میرم مدرسه، روی زمین میشینم چون میخوام درس بخونم تلاش کنم، بزرگ شم و به آرزوم برسم